
رسیدن پاییز از معدود پدیده هاییه که تو اوج بی تفاوتی هم میتونه تا سرحد مرگ ذوق زدم کنه. هیچوقت نسبت به پاییز بی تفاوت نبودم. یه آرامش پرهیجان؛ مثل تصور لمس گونه های کسی که عاشقشی... _____________ دارم خطرناک میشم. "تابو"های عجیبی میاد تو ذهنم. کاش زودتر این دوران تموم بشه. ...
ادامه مطلب
پس از چند وقت دوباره حس نوشتنم اومد. اونم وسط درس خوندن نصفه شبی! خوشحالم که آدرس وبم رو عوض کردم. حالا دیگه خود خودمم، هیچکس منو نمیخونه اینجا... به این نتیجه رسیدم که واقعا نیاز دارم خودم باشم.. خودم رو بپذیرم.. خیلی ادای منطقیا رو در میارم.. خیلی مردونه فکر و رفتار میکنم... باید به احساساتم و زنانگیم اجازه ظهور و بروز بدم.. دارن دفن میشن... چه اشکالی داره اگه مانتوی نارنجی با کفشای گل گلی بپوشم؟؟ چه اشکالی داره اگه یه عالم دستبند بدل دست کنم جیرینگ جیرینگ صدا بدن؟ چی میشه اگه رژ جیغ و لاک صورتی بزنم و با بروبچ تخس برم بیرون و مسخره بازی در بیارم و بخندم؟؟...
ادامه مطلب